تبليغاتX
واگویه ها
  

 

 

 

سه بار  خواستم آپ کنم

 

 

کلی مطلب نوشتم

 

دو تا  تصویر آپلود کردم و گذاشتم

 

اما  هر سه بار سیستم  اعلام کرد که مشکلی وجود دارد

 

 

همین

 

 

 

باز هم امتحان کردم می نویسه امکان درج چنین لینکی بدلیل اسکریپ غیرمجاز وجود ندارد

 

 

کمکم کنید ملت

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:41  توسط سید علی انجو  | 

 

به حسب ظاهر دست کم دو طبقه مومن امروزه در جامعه ما دیده می شود

یک دسته آنها که همه جا خسارات مومن بودنشان را پس داده اند(به حسب ظاهر)

زمان جنگ جان و سلامتی و خانواده و آسایش شان را دادندبعد از جنگ فحش خوردند و به باد تهمت و بی حرمتی  گرفته شدند و فشار اقتصادی تحمل کردند و . . .

 

یک دسته از مومنین کسانی اند که قبل از انقلاب یا آمریکا بودند یا اگر ایران بودند هم زیاد مایل نبودند منافعشان بر سر مسلمانی شان  دچار چالش بشود

جنگ هم که شد رفتند دانشگاه و درسشان را خواندند و دکتر و مهندس شدند و یا در همان امریکا و اروپا تحصیلاتشان را ادامه دادند

البته توی این ایام عضویت در انجمنهای اسلامی خارج از کشور هم خالی از منفعت نبود

وقتی میشود جنگ نرفته مومن دو آتشه شناخته بشی خیلی هم منافع داشته باشد و ضرر هم اصلا نداشته باشد خب احمقی است اگر نروی دیگر!!

این دسته به طرز عجیبی تاجرند حتی در عباداتشان

اصولا مظاهر ایمان را بکلی دارند نماز اول وقت با ولاالضالین صحیح!! روزه های مستحبی

زهد از سر و روی آنها می بارد

 

اما حد دینداریشان منافع و مضار دنیوی شان است

راجع به قند بیت المال و خودکار بیت المال خیلی حساسند اما پارتی بازی را اگر به نفع آنها باشد عیب نمی دانند بلکه آن را در آن صورت صحیح و شرعی و نافع برای اسلام و مسلمین می دانند

 

خلاصه اینکه اگر منفعتی نباشد

یا منفعت قابل چشم پوشیی باشد اینها اصلا اهل ذخارف دنیا نیستند و زاهدند

اما اگر خطری مثل جنگ باشد یا مثلا مجبور باشند به خاطر حق دیگران از یک منفعت مالی یا مدرکی یا سمتی صرف نظر کنند امکان ندارد چنین حقی را به رسمیت بشناسند

 

نکته مهم : اینکه این دو دسته اصلا ایستا و ثابت نیستند یعنی به قول این مهندسها این دسته بندی دینامیک است و ممکن است کسانی در یک دوره زمانی یا حتی در یک فعل و عملی جزء یک دسته باشند در یک دوره  یا فعل و عمل جزء دسته دیگر (نکته : کربلا مصداق بارز این جابجا شدن صف آدمهاست)

و نکته مهم (فرمایش امام خمینی) : ملاک حال فعلی افراد است

 

خدایا ما را از مومنین قرار بده(آخه یه عده با مشاهده ی مومنین نوع دوم بلافاصله آرزو می کنند که مومن نباشند)

خدایا ما را لحظه به لحظه نگاه کن تا از برکت نگاهت که خاک را کیمیا میکند از مومنین واقعی باشیم و نه از منافقین

خدایا به پیامبرت در سوره مبارکه ضحی فرمودی تو عایل بودی پس تو را غنی کرد(درباره "عیلة"یه سرچی بکنین)

خدایا به ما که در نهایت فقریم نگاهی نمی کنی ؟

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 7:11  توسط سید علی انجو  | 




1  این روزها آرزوهایی دارم که برای بعضی که خیلی  عقلشون زیاده

(یا بهتر بگم احساسات شون کمه)خنده داره:

آرزو دارم یه روز صبح پاشم ببینم احسان بیگ زاده آپ کرده با یه شعر تازه و نو


آرزو دارم برم وبلاگ جواد دهقانی ببینم میتونم کامنت بذارم

آرزو دارم برم وبلاگ امین ببینم با زبان فارسی مورد قبول دهخدا آشتی کرده

آرزو دارم وبلاگ امیر رهگذر رو ببینم در حالیکه ناله هایش از جنس ناله های آوینی شده نه از جنس ناله های طیفی که با "اخ مسعود"  همجهت شده اند

آخه اون اولین کسی بود که منو با اندیشه های بلند آوینی آشنا کرد و حالا خودش همجهت کسایی شده که آسید مرتضی منتقدشون بود همون طیفی که یه سرش "اخ مسعود " و " رادیو بی بی سی " است و یه سرش هم " سید محمد " و "شیخ آکبر " هستند

آرزو دارم بتونم دوباره شعرهای خوب بخونم و شعرهای خوب بگم

آرزو دارم دوباره با اشعار حاج محمد رضا آقاسی صمیمی شوم

آرزو دارم قیصر و آقاسی و سید حسن حسینی دوباره زنده بشن و شعر بگن

آرزو دارم میلاد دوباره شعرهاش مثل 17 سالگیش بشه


من خیلی آدم توتالیتر ی    هستم  نه ؟



2   یه پست محشر دختر عمو گذاشته حرف نداره حتما ببینید : این پست رو میگم

 

من قبلا در اثر تبلیغات منفی جامعه

      و نیز یکی دوبار آدرس عوضی دادن بعضیا در اصفهان

                                     از اصفهانیها خوشم نمیومد

اما خدا برای رفع این سوء تفاهم برای من چند کار کرد:

اول اینکه با مرد بزرگ و درجه یکی مثل دکتر شمس آشنایم کرد که یک مومن به تمام معناست

او مرا با تخت فولاد و عرفا و شهدای آن و با شهدای گلزار شهدای اهواز آشنا کرد

او اولین کسی بود که به من بخیه زدن را یاد داد!!(اورژانس بخش جراحی بیمارستان امام خمینی(ره ) اهواز)


دوم اینکه یک خانم دکتر اصفهانی (البته به نظر خودش) را شریک زندگی من کرد

که بسیار  . . .  (اینجاهاش رو یواش نوشته !!)


سوم اینکه با دکتر رضایی بزرگ آشنا شدم

شش ماه زندگی با مردی که قرآن با گوشت و پوستش آمیخته شده موهبت بزرگ خدا به من بود


چهارم آشناییهای وبلاگی مختصری که با دو نفر اصفهانی اهل ذوق و هنر پیدا کردم


پنجم دوستان خانواده مادرخانمم اینها که بعضیشون اصفهانی و بسیار آدمهای گرم و محترمی هستند


ششم سفرهایی که به اصفهان داشته ام بانضمام توضیحات مادرخانمم


همه اینها به من یاد داد که برای فهمیدن آدمهای یک شهر به قشرهای خیابان گرد آن شهر(که در نگاه اول یک عابر در دسترس ترین ها هستند)نباید توجه کرد

شیراز خودمان  از این آدمهای خیابانگردی که اهل دعوا و جنجال هستند  دارد  اما اینها که اکثرا شیرازی اصیل هم نیستند ملاک خوبی و بدی شیراز یا شیرازیها نیستند



3  روزهایی که گذشت روزهای خیلی مهمی بودند اما من حال خوشی نداشتم برای آپ کردن

دوست داشتم غزلی که دوسال پیش برای امام رضا(ع)سروده ام را بگذارم که بخوانید اما نشد

خلاصه اینکه میلاد عشق   و  شروع  عشق    و پایان  عشق    و تمام  عشق    مبارک باد (ولو با تاخیر)


یه مناسبت دیگه سالگرد قیصر دوست داشتنی بود که میدانید و میدانم چه تلخیها به ما رفت


یه مناسبت دیگه شهید فهمیده بود

یه مناسبت دیگه سخنرانی چهارم آبان امام بود

یه مناسبت دیگه لانه جاسوسی بود و توضیحاتی که من مایل بودم درباره کتاب هامیلتون جوردن و کتاب خانم دکتر ابتکار که هر دو به این موضوع از دو دیدگاه پرداخته اند بدهم


یه مناسبت دیگه کشتار دانش آموزان بود توسط شاهی که بعضیها این روزها یادشان رفته و طرفدارش شده اند


4 این روزها دوباره  به دفتر خاطرات نویسی رو آورده ام

آخه وبلاگ درجه خصوصی بودن پایینی داره 

آشتی خودم با این خصلت خوب که بعد از چند سال اتفاق افتاده به همه اونایی که از این اتفاق شاد میشن تبریک میگم



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:33  توسط سید علی انجو  | 

 

 

۱    شنبه و یکشنبه هفنه گذشته تهران بودم

جمعه شب با اتوبوس راه افتاده بودم

صبح شنبه دنبال کارهای تسویه حساب از این ور به اون ور می دویدم

یکشنبه یک امتحان داشتم

یکشنبه شب با پرواز اومدم شیراز

 

۲  دوشنبه و سه شنبه و صبح چهارشنبه

در شیراز دنبال کلاسهام بودم و چند کاربانکی و . . .

 

۳  قرار بود ظهرچهارشنبه با ماشین عمو حسین

 به اتفاق ایشون و محمد و مامانش و مامان بزرگش و دایی امینش بریم اصفهان

نشد

 

۴  پنج شنبه سی مهر ۸۸ 

اصفهان-خیابان چهارباغ عباسی - نرسیده به میدان انقلاب(سی وسه پل)- بریانی هشت بهشت

 

یه بریونی باحال دیگه توی این مغازه خوردیم  جای  همتون خالی

حج آقای صاحب مغازه هنوز همون قیافه شش سال پیشش رو داشت

اما توی این شش سال چقدر من و خانمم و معین و امین و . . . تغییر کرده بودیم

 

 

۵ 

من : دخترهای تهران  لیلون هستند

        دخترهای شیراز سیب گلاب

         دختر های اصفهان  . . . ؟؟!! چی چی اند؟

او :  منظورت چیه؟

 

من : آخه تهرون که بودم توی خیابان آزادی روی یه بیل بورد بزرگ نوشته بود:

            همایش بزرگداشت همه ی لیلاهای سرزمین من(!!)

      

او : خوب (با تعجب)

من : همون موقع یاد تو اوفتادم که حتما دوست نداری اسمت لیلا(لیلون!)باشه

        چون اسم خودت رو خیلی دوست داری

         روز بعد توی شیراز روی یه بیل بورد بزرگ در ورودی مجموعه دانشگاهی ارم

          دیدم به همین مناسبت(روز دختر) نوشته اند : دخترا سیب گلابن

             میخواستم  بپرسم تو که خودت رو یه دختر اصفهونی میدونی

               دخترای اصفهان چی چی اند؟

 

او : (نگاهم می کند و شروع می شود:)

 

من : دخترا موشن مثل خرگوشن

او : پسرا پنیرن دس بزنی می میرن

من : پسرا شیرن مثل شمشیرن

او : پسرا بادکنکن فوت بکنی می ترکن

 

پی نوشت : این مکالمات من و خانمم با خوبی و خوشی و خنده و شوخی تموم شد

                   ایشالا شما جرتون نشه(جر = دعوا)

 

پی نوشت : روز دختر به اونهایی که روزشون بود (لیلون و غیر لیلون!)  تبریک (با تاخیر)

 

 

پی نوشت : روز مرد و روز پسر که بالعرضند و محلی از اعراب ندارند

 

پی نوشت : الان یه بیست ساعتی میشه که شیرازم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:33  توسط سید علی انجو  |