دیشب برای یه جلسه ی کاری عازم شیراز بودم
توی بلیط مون ساعت پرواز رو نوشته بود ۲۳:۴۰
هواپیما ساعت ۱:۱۰ دقیقه بامداد بلند شد
خونه خودمون نرفتم
رفتم خونه ی بابا اینا
و یه خواب راحت
... مثل دوران کودکی
صبح بابام به زور برای نماز بیدارم کردند
.... مثل دوران کودکی
بعد از یه نماز خواب آلود دوباره پریدم توی رختخواب
و خوابیدم
اینم مثل دوران کودکی بود
اما یه چیزایی هم مثل کودکی نبود:
موبایلم مدام زنگ میزد: کارهای فراوان دانشگاه و زنگهای پی در پی موبایل و . . .
بابا امروز به خاطر من سرکار نرفتند که بیشتر منو ببینند
جلسه کاری که با حساب کردن معطلیهای ترافیک ناشی از کندن همه شهر برای مترو باید بهش میرسیدم
و یکی دو سه ساعتی که تا پرواز برگشت وقت داشتم با بابام باشم
چقدر به نصیحت ها و دلسوزیها و دعواهای بابام محتاجم
بعد از جلسه باز اومدم پیششون و راجع به بعضی از مسایل کاریم به بابام گفتم
نگرانم شدند
برام دعا کردند
و در طول مدتی که نماز ظهر و عصرم رو با عجله می خوندم بابام راه میرفتند
و برای من فکر میکردند
آخرش یه جمله ای گفتند که همه این متن رو برای نوشتن همین جمله نوشتم:
گفتند : علی هم در صدر اسلام و هم در انقلاب دو دسته آدم وجود داشته و دارند
یه عده همه اش میگفته اند و میگویند اسلام برای ما چه کرده انقلاب برای ما چه کرده ...
اینها که اتفاقا وضعشون هم از نظر مادی خوبه همیشه مینالند و به سختی حاضر میشوند زیر بار مسوولیتی بروند
و هر جایی میخوان کاری بکنند فکر این ند که چی گیرشون میاد
یه عده میگفته و میگن ما چه کاری برای اسلام و انقلاب کردیم
اینها هر کار سخت و بی دریافتی مادیی رو انجام می دن
اینها جونشون رو هم حاضرند برای اسلام و انقلاب بدهند
بعدش هم راجع به یکی از جنگهای پیامبر گفتند که همه غنیمتهایی مثل اسب و... را پیامبر به ابوسفیان داد
انصار و مهاجر مدینه یه کم دلخور شدند
پیامبر به اونها فرمودند من برای شما اسبها برای ابوسفیان
این جوری برای شما بهتر نیست؟
بعدش هم از من خواستند که جزو دسته ابوسفیانی ها نباشم
با بابا بودن ساعتهای اندکی بیش طول نکشید و به سرعت به پایان رسید
و من ساعت ۲۰:۱۵ شب دوباره توی فرودگاه کیش پام رو روی زمین گذاشتم
همین
مدتهاست دلم میخواد آپ کنم
ولی نمیشه
دیروز فال حافظ گرفتم برای خودم
این غزل اومد:
دمي با غم به سر بردن جهان يك سر نميارزد
به مي بفروش دلق ما كزين بهتر نميارزد
به كوي مي فروشانش به جا مي بر نميگيرند
زهي سجادهء تقوي كه يك ساغر نميارزد
رقيبم سرزنشها كرد كز اين باب رخ برتاب
چه افتاد اين سر ما را كه خاك در نميارزد
شكوه تاج سلطاني كه بيم جان درو درج است
كلاهي دلكش است اما به درد سر نميارزد
ترا آن به كه روي خود ز مشتاقان بپوشاني
كه شادي جهانداری غم لشگر نميارزد
چه آسان مينمود اول غم دريا به بوي سود
غلط كردم كه یک طوفان به صد گوهر نميارزد
چو حافظ در قناعت كوش وز دنياي دون بگذر
كه يك جو منت دو نان دو صد من زر نميارزد
خداوندا به من بیاموز که احساس نکنم چون تو نعمتی به من داده ای از دیگران برترم و استثنا هستم.
خداوندا به من بیاموز که به دیگران احترام بگذارم.
خداوندا به من بیاموز که به خاطر پزشک بودنم و به خاطر سمت اجرایی داشتنم و به خاطر حساب بانکی ام وبه خاطر هیچ چیز دیگر خود را برتر از دیگران ندانم.
خداوندا به من کمک کن تا تاب و توان اجرای عدالت را داشته باشم حتی اگر اجرای آن برای من و گروه من وطبقه من و فرقه من و سایر متعلقات من تلخ باشد.
خداوندا به من بیاموز که کربلا رفتن و عمره رفتن وحج رفتن را بر خدمت به خلق و انجام تعهدات و مسوولیتهای قانونی ام ترجیح ندهم.
خداوندا به من بیاموز که مستحبات مستحب اند و اجرای تعهداتی که به مردم سپرده ام واجب است.
خداوندا به من بیاموز که پیروزی و موفقیت را در تغییر دادن خودم جست و جو کنم نه در تغییر دادن دیگران و قوانین و محیط و . . .
این روزها با این مشکلات مواجهم
نمی دونم این مطلب رو بنویسم یا نه
یه برنامه گذاشته بود شبکه ۳ راجع به مبارزات مردم در ایام انقلاب در شیراز
فقط می تونم اظهار تاسف کنم از اینکه توی اون قسمتی که من ديدم
يه چيزهاي مهمي رو درباره شيراز نگفتند
و يه چيزهايي رو يه جور ديگه گفتند مثلا اينكه در راس مبارزات فلاني بوده و مثلا شهيد دستغيب نبوده لابد!!
من كاري به چپ و راستش ندارم ولي تحريف انقلاب توسط طرفداران انقلاب هم در نوع خودش بي نظيره
راستي يه نوحه اي پسر عمو دكتر سيد سلمان توي صفحه شون گذاشته اند حرف نداره
حتما بشنويد
خيلي دعا كنيد
بد جوري اوضاعم خرابه
همين