تبليغاتX
واگویه ها
 

 

۱  غدیر:

اگه یه متخصص جراحی مغز و اعصاب بخواد بره سفر

به نظرتون باید چه کسی رو بذاره نایب و جایگزین خودش؟؟

من فکر می کنم وضوح ماجرای  غدیر با همین جمله برای کسی که اهل فکر باشه و رسول الله(ص) رو

 یک فرد بی مسوولیت ندونه کافیه

 

 

 

۲ عید :

این مطلب رو توی یه وبلاگ خوندم:

 

 

 

""    2هفته آخر زندگیش رو عاشقانه کنارش گذروندم ، با تمام عشقم و تمام وسعت محبتم . چهار شب قبل از فوتش میخواستم به اینجا برگردم که بخاطر تنفسش که باید با لوله اکسیژن انجام میشد و قادر به حرف زدن نبود روی صفحه وایت برد برام نوشت مامان میتونی امشب کنارم بمونی ؟ با تعجب گفتم آخه تو که تو بخش ای سی یو هستی من چه جوری میتونم پیشت بمونم ؟ گفت امشب قراره این لوله رو از توی دهانم در بیارن و گلومو سوراخ کنند تا از اونجا تنفس کنم . نمیخوام تنها باشم ، میترسم . دلم بد جوری ریخت پائین . آخه من تا اونموقع بالای سر هیچ کدوم از عمل هاش نبودم و نمیدونستم این عمل چه جور عملی است . اون شب من بلیط گرفته بودم تا برگردم خونه و دوسه روزی بمونم و دوباره پیشش برگردم . وقتی دیدم ازم این خواهشو داره با تمام اشتیاقم قبول کردم و پیشش موندم . اونشب قبل از عمل خیلی سرحال بود و با من  و یک پرستار کلی درددل کرد . ساعت 8 شب بود که بمن گفتند برم بیرون تا اون استراحت کنه و آماده بشه برای عمل . نمیدونستم این عمل چقدر سنگینه و خطرناک . دکترش ساعت 30/10 شب اومد و تا اونو به اطاق عمل ببرند شد حدود 11 . عمل تا ساعت 2.30 طول کشید و وقتی میخواستند بیرون بیارنش پرستارها فریاد میزدند اکسیژن ، اکسیژن با سرعت دویدم و کپسول اکسیژن رو براشون آوردم تا به کمک کپسول اونو بتونند به بخش ای سی یو برسونند  . دکترش و دکتر بیهوشی و نرسهای اطاق عمل همگی دنبال تختش میدویدند تا زودتر اونو به بخش برسونند و به دستگاه وصلش کنند . وقتی که اونو تو اطاق بردند اچازه ندادن که منهم همراهش داخل برم و بیرون تو راهرو نشستم . یکی دو ساعت دیگه گذشت و اونها تو اطاق مشغول بودند یکدفعه شنیدم که یکی گفت تموم کرد تموم کرد . دیگه نفهمیدم چه جوری خودمو تو بخش پرت کردم و اونها بسرعت بیرونم کردند دیگه نزدیکیهای سحر بود که دکتر و بقیه از بخش اومدند بیرون و هر کدوم بدون نگاه کردن بمن با سرعت از جلوم رد شدند و رفتند و من بی اختیار و بی حس به دور شدنشون نگاه میکردم . یکی از پرستار های بخش از اطاق بیرون امد و بمن گفت که بهتره برگردم خانه . اونقدر دلم آشوب بود که گفتم من که اینجا خانه ام نیست و نمیتونم این وقت شب برم خونه کسی و از خواب بیدارشون کنم . اونها بمن اجازه دادند که فقط تا روشن شدن هوا تو یک اطاق 4 متری که برای تعویض لباس مریضها در موقع عمل است بمونم . تا صبح رو زمین نشستم و فقط دعا کردم . ساعت 6 بود که در اطاق رو که قفل کرده بودند برام باز کردند و اجازه دادند که بیرون بیام . برای لحظه ای به بالای سرش رفتم و دیدم که خوابه و آروم نفس میکشه . خیالم راحت شد و از بیمارستان رفتم بیرون . بعد از ظهر که دوباره برگشتم پیشش با نگرانی ازم پرسید مامان دیشب تا صبح اینجا بودی ؟ گفتم آره پیشت بودم . گفت کجا خوابیدی ؟ گفتم نخوابیدم . که یکدفعه تو سینه اش کوبید و گفت الهی من بمیرم که دیشب بخاطر من نتونستی بخوابی . دلم تکون خورد . لرزیدم . گفتم خدا نکنه . تو خوب بشو من حاضرم تا آخر عمرم کنیزی تو رو بکنم عزیز دلم . دیدم اشکهاش از گوشه چشمش لغزید و پائین اومد . با ناله گفت ماماننننننننننننننننننننن.  اون زنده موند و چهار روز بعد در روز شهادت حضرت زینب  برای همیشه چشمهای قشنگشو بروی این دنیا بست . """"

نمی دونم متن بالا یه  ماجرای واقعیه یا نه ولی اگه بدونید روزهای عید مثل امروز چه حالی دارند اونهایی که توی بیمارستانند

همه رو میگما

هم پرسنل و پزشکان

هم مریضها و همراهاشون

 

عید همه شما و اونها مبارک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11:25  توسط سید علی انجو  | 

 

امروز می خوام نظر دوستام رو راجع به دو مطلب از

 

دو تا از پزشکانی که وبلاگ دارند و من بهشون سر می زنم

 

بدونم :

 

۱) این  رهگذری که در غریبی دنبال قریب ها می گرده

۲) یه تست  با حال

 

همین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:54  توسط سید علی انجو  | 

 

 

 

این روزها که میگذرد

شادم

 

این روزها 

                 که میگذرد

                            شادم

                                      که میگذرد

                                                    این روزها

 

 

 

 

یک هفته ی بسیار  سخت با بی خوابی های فراوان گذراندم

 

نای راه رفتن ندارم

حال حرف زدن هم همینطور

 

شاید بعدا بنویسم که این روزها چه بر من گذشت

 

فقط شعرهای قیصر حالم را بیان می کنند  همین

 

. . .   خسته ام از آرزوها

                           آرزوهای شعاری . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 17:52  توسط سید علی انجو  | 

 

 

اين سريال از معدود سريالهاي ايراني بود كه در باره عالم پزشكي بود و

صحنه هاي پزشكي اش آبكي نبود(بجز  سي پي آر  دكتر قريب)

هر چند اين روزها استاد و پزشكي مثل دكتر قريب پيدا نمي شه يا خيلي كم اند..

هر دكتري هم  كه اين مدلي بوده يه سمتي بهش دادند كه هم خودش رو خراب كرده هم سمتش رو

و  هم  ديگه نمي رسه مثل دكتر قريب  مريض ببينه

 

بگذريم . . .

 

 

اسم دكتر  قريب رو  از  استادهاي  اطفالمون زياد  شنيده بودم

حول و حوش سالهاي ۷۷ و ۷۸ . . .

در واقع من شاگرد شاگردان دكتر قريب هستم

 

اما چه شاگرداني  . . .  !!

يه بار سر راند بوديم -بخش اطفال بيمارستان گلستان اهواز- موبايل استاد زنگ زد

 

اون وقتها تازه موبايل مد شده بود

استاد بي آنكه به كلاس احترام بگذارد

  راند را قطع كرد

همون جا بالاي سر مريض و جلوي چشمان حيرت زده ي ما

 يك ساختمان را قولنامه كرد و براي عصر قرار گذاشت كه اون يكي ساختمان را

عصر اول ببيند و بعد قولنامه كند . . .!!!!!

 

البته يكي  دو تا استاد درجه يك داشتيم

كه هميشه به ياد دكتر قريب بودند و مردان بزرگي بودند

 

يه جمله اي دكتر توي سريالش اون روز هاي آخر گفت .. عجيب بود :

 

 

در جواني بخود همي گفتم

شير اگر پير هم شود شير است

 

 

چونكه پيري رسيد دانستم

پير اگر شير هم بود پير است

 

 

وقتي توي سريال

   دكتر قريب فوت كرد

من توي كيش تنها بودم

 و خانمم هم توي شيراز تنها بود

 

من  خيلي تحت تاثير قرار گرفتم

راستش رو بخواين گريه هم كردم

احساس كردم چه ضربه اي به عالم پزشكي كشور وارد شده  با  رفتنش

 

بعدا فهميدم كه  خانمم هم دقيقا همين حالتها را داشته . . . !!

 

 

   خدايش بيامرزاد

راهش پر رهرو باد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 19:47  توسط سید علی انجو  |