یه مدتیه می خوام یه مطلب بنویسم درباره ی اینکه
برخی جناح ها فقط تا جایی که
منافعشون اقتضا کنه پیرو امام هستند
عنوان بالا را هم براش انتخاب کردم
از بس کار داشتم نرسیدم
عجالتا یه سر به این بلاگ بزنید اونجا یه چیزایی نوشتم
این مطلب رو از وبلاگ آقا احسان بیگ زاده آوردم
قابل توجه اونا که از خودم مطلب می خوان این غزل مشترک رو فعلا ببینید
مستقلش طلبتون
راستی الهام اولیه ی این شعر از امام خمینی است : «قم بدکی نیست از برای محصل
سنگک نرم وکباب اگر بگذارد»
« . . . ديشب از اون شبها بود!... خيلي خيلي خوش گذشت!... خيلي هيجان انگيزه كه توي كوپهي قطار نشسته باشي و مشغول... بعد شميم يك صداي آشنا تو رو بكشه دنبال خودش... سرت رو از كوپه بياري بيرون و بعد ببيني كه يه دوست، يه دوست خيلي قديمي و اهل دل دم در دو كوپه اونورتر مشغول صحبته... كه با ديدنش خوشحال بشي و با هيجان بري به سمتش ... كه از ديدنت چشماش گرد بشه و با همهي وجودش تو رو گرم گرم در آغوش بگيره... آره ديشب از اون شبها بود... چقدر شعر خونديم... چقدر از قيصر ياد كرديم... چقدر از روزهاي گذشته... از خاطراتي كه در بايگاني ذهن خاك ميخوردند، ياد كرديم... ديشب كلي زندگي كردم... با خاطرات گذشته... بگذريم... ديشب از يكي از دوستان مشتركمون ياد كرديم... از سيدعلي انجو... از دكتر سيد علي انجو... هر چند براي من همون "سيد" هست... بايد بشناسيدش... لينكش همينجا هست... بهش زنگ زديم و شبمون خوشتر شد... دوستم توي قم پياده شدند... براي نماز صبح كه پا شدم ديدم سيد برام يه پيام فرستاده با اين مضمون:
خواستم از دوستان سراغ بگيرم
سنگك گرم و كباب اگر بگذارد!
ساعتش رو نگاه كردم ديدم ديشب فرستاده و من الان ديدهام... فيالبداهه مناسب با ديشب براش جواب نوشتم:
ما همه اينجا درون كوپه نشسته
محفل گرميست،خواب اگر بگذارد!
رفتم كه وضو بگيرم توي راه يه بيت ديگه في البداهه اومد و دوباره براش نوشتم:
موقع خواب آمد و دراز كشيديم
تَق تَق ريل خراب اگر بگذارد!!
هوا به شدت سرد يود و همه جا از برف سفيد پوش بود!... خيلي صفا داشت!...وارد وضوخونه شدم ديدم شير آب يخ زده و بايد برگرديم از توي قطار وضو بگيريم... در همين حين ديدم برام پيام اومد!... سيد بود!... بيدار بود اون موقع سحر... بلافاصله با ديدن جواب من، يه بيت فرستاده بود:
چشم من از خواب بامداد شود پر
سينهكش آفتاب اگر بگذارد!
ديدم حالا كه سيد اين موقع صبح سر شوق اومده، براش نوشتم:
صورت خود را به آب عشق بشوييم
يخ زدنِ شير آب اگر بگذارد!!
به خودم اومدم ديدم اكثرا نمازشون رو خوندهاند و دارند سوار ميشن... هولهولكي نماز رو خوندم... آخه سوت حركت قطار كشيده شد و مرتب صدا ميزدند كه بايد سوار بشيم... كلي اضطراب بهمون وارد شد...
براش نوشتم:
قصد نماز سحر چه نيّت خوبيست،
سوت قطار، اضطراب، اگر بگذارد!!
سيد هم نامردي نكرد و بلافاصله نوشت:
توبه نمودم ز مي پرستي چنديست،
جرعهي اشعار ناب اگر بگذارد!!
خواب از سرم پريده بود... براش نوشتم:
شعر مي و ساغر و مطرب بسرايم
زشتي و قبح شراب اگر بگذارد!
ديگه از اونجا به بعد موبايل آنتن نميداد و سيد هم كه براي طبابت به بيمارستان ميرفت،بنابراين المشاعراتمون به پايان رسيد!... بعدش خودم بيت اولش رو مرتب كردم و يه بيت ديگه گذاشتم تنگش...
خودمونيم... اين سيد هم شاعر قَدَريه ها!...
بنابراين، اين يك غزل مشترك است از "من و سيد علي انجو " تقديم يه شما:
محو توام، التهاب اگـــر بــگذارد
رهرو عشقم، سراب اگر بگذارد
خواستم از دوستان سراغ بگيرم
سنگك داغ و كباب اگر بگذارد!
ما همه اينجا درون كوپه نشسته
محفل گرميست،خواب اگر بگذارد!
موقع خواب آمد و دراز كشيديم
تَق تَق ريل خراب اگر بگذارد!!
چشم من از خواب بامداد شود پر
سينهكش آفتاب اگر بگذارد!
صورت خود را به آب عشق بشوييم
يخ زدنِ شير آب اگر بگذارد!!
قصد نماز سحر چه نيّت خوبيست،
سوت قطار، اضطراب، اگر بگذارد!!
توبه نمودم ز مي پرستي چنديست،
جرعهي اشعار ناب اگر بگذارد!!
شعر مي و ساغر و مطرب بسرايم
زشتي و قبح شراب اگر بگذارد!
وقت فرار از كلاس و مدرسه آمد!
بند حضور و غياب اگر بگذارد! . . .»
و برهان برادر احسان است صاحب ذوق و با سواد
ایشان دست عنایتی بر سر غزل کشیده اند :
*** ويرايش جديد اين پست! : امروز شنبه است و از وقتي كه اين ماجرا بين من و سيد رد و بدل شد سه روز ميگذره... ديشب "عمو قاسم" توي اتوبوس بود در مسير ايلام به تهران... بيخوابي به سرش زده بود و هر از گاهي به پيامكي (!) خواب آشفتهي ما رو آشفتهتر ميكرد... هوس كرده بود در اين المشاعرات با ما دو تا سهيم بشه... طي چند پيامك برام فرستادشون... الحق همهشون عرفاني، شاعرانه و وزين بودند... من هم با همين رنگ در ادامهي غزل مينويسمشون...
كفتر دلتنگم و هواي تو دارم
تيزي چنگ عقاب اگر بگذارد
مدرسه يعني خوشي و سادگي و عشق
شيمي و جبر و حساب اگر بگذارد!
ميشنوي نالهي اناالحق ما را
وحشتِ دار و طناب اگر بگذارد
آينه هم ترسناك بود برايم
اينهمه رنگ و نقاب اگر بگذارد
بايد از اين فرش دون به عرش گذر كرد
جسم و تنم -اين حجاب- اگر بگذارد
بوي بهشت برين ميآيد از انفس
رايحهي منجلاب اگر بگذارد!
یا حق !
یکی از دوستان در وبلاگشون یه شعری گذاشته بودند که خودشون رو در مقایسه با امام (ع )
سگ تلقی کرده بودند بگذریم از اینکه سگ بازی بیماری نسل غرب زده است
وامام (ع) منزه از این بساط ها هستند. . . این مطالب رو در رد این تلقی نوشتم :
آن ها(ع) نیاز ندارند ما" سگ" بشویم تمام حرف عاشورا " آدم شدن "ماست
دنیا طلبی - دنیا پرستی آدم را "سگ" می کند" بل هم اضل" می کند
با امام حسین(ع) بودن آدم را ولی خدا می کند مثل غلام سیاه اباذر
که به درجه ای رسیده که امام معصوم(ع) به او وسایر هم رزمانش میفرمایند:
"بابی انتم و امی" : " پدر و مادرم به فدای شما "