تبليغاتX
واگویه ها



1  این روزها آرزوهایی دارم که برای بعضی که خیلی  عقلشون زیاده

(یا بهتر بگم احساسات شون کمه)خنده داره:

آرزو دارم یه روز صبح پاشم ببینم احسان بیگ زاده آپ کرده با یه شعر تازه و نو


آرزو دارم برم وبلاگ جواد دهقانی ببینم میتونم کامنت بذارم

آرزو دارم برم وبلاگ امین ببینم با زبان فارسی مورد قبول دهخدا آشتی کرده

آرزو دارم وبلاگ امیر رهگذر رو ببینم در حالیکه ناله هایش از جنس ناله های آوینی شده نه از جنس ناله های طیفی که با "اخ مسعود"  همجهت شده اند

آخه اون اولین کسی بود که منو با اندیشه های بلند آوینی آشنا کرد و حالا خودش همجهت کسایی شده که آسید مرتضی منتقدشون بود همون طیفی که یه سرش "اخ مسعود " و " رادیو بی بی سی " است و یه سرش هم " سید محمد " و "شیخ آکبر " هستند

آرزو دارم بتونم دوباره شعرهای خوب بخونم و شعرهای خوب بگم

آرزو دارم دوباره با اشعار حاج محمد رضا آقاسی صمیمی شوم

آرزو دارم قیصر و آقاسی و سید حسن حسینی دوباره زنده بشن و شعر بگن

آرزو دارم میلاد دوباره شعرهاش مثل 17 سالگیش بشه


من خیلی آدم توتالیتر ی    هستم  نه ؟



2   یه پست محشر دختر عمو گذاشته حرف نداره حتما ببینید : این پست رو میگم

 

من قبلا در اثر تبلیغات منفی جامعه

      و نیز یکی دوبار آدرس عوضی دادن بعضیا در اصفهان

                                     از اصفهانیها خوشم نمیومد

اما خدا برای رفع این سوء تفاهم برای من چند کار کرد:

اول اینکه با مرد بزرگ و درجه یکی مثل دکتر شمس آشنایم کرد که یک مومن به تمام معناست

او مرا با تخت فولاد و عرفا و شهدای آن و با شهدای گلزار شهدای اهواز آشنا کرد

او اولین کسی بود که به من بخیه زدن را یاد داد!!(اورژانس بخش جراحی بیمارستان امام خمینی(ره ) اهواز)


دوم اینکه یک خانم دکتر اصفهانی (البته به نظر خودش) را شریک زندگی من کرد

که بسیار  . . .  (اینجاهاش رو یواش نوشته !!)


سوم اینکه با دکتر رضایی بزرگ آشنا شدم

شش ماه زندگی با مردی که قرآن با گوشت و پوستش آمیخته شده موهبت بزرگ خدا به من بود


چهارم آشناییهای وبلاگی مختصری که با دو نفر اصفهانی اهل ذوق و هنر پیدا کردم


پنجم دوستان خانواده مادرخانمم اینها که بعضیشون اصفهانی و بسیار آدمهای گرم و محترمی هستند


ششم سفرهایی که به اصفهان داشته ام بانضمام توضیحات مادرخانمم


همه اینها به من یاد داد که برای فهمیدن آدمهای یک شهر به قشرهای خیابان گرد آن شهر(که در نگاه اول یک عابر در دسترس ترین ها هستند)نباید توجه کرد

شیراز خودمان  از این آدمهای خیابانگردی که اهل دعوا و جنجال هستند  دارد  اما اینها که اکثرا شیرازی اصیل هم نیستند ملاک خوبی و بدی شیراز یا شیرازیها نیستند



3  روزهایی که گذشت روزهای خیلی مهمی بودند اما من حال خوشی نداشتم برای آپ کردن

دوست داشتم غزلی که دوسال پیش برای امام رضا(ع)سروده ام را بگذارم که بخوانید اما نشد

خلاصه اینکه میلاد عشق   و  شروع  عشق    و پایان  عشق    و تمام  عشق    مبارک باد (ولو با تاخیر)


یه مناسبت دیگه سالگرد قیصر دوست داشتنی بود که میدانید و میدانم چه تلخیها به ما رفت


یه مناسبت دیگه شهید فهمیده بود

یه مناسبت دیگه سخنرانی چهارم آبان امام بود

یه مناسبت دیگه لانه جاسوسی بود و توضیحاتی که من مایل بودم درباره کتاب هامیلتون جوردن و کتاب خانم دکتر ابتکار که هر دو به این موضوع از دو دیدگاه پرداخته اند بدهم


یه مناسبت دیگه کشتار دانش آموزان بود توسط شاهی که بعضیها این روزها یادشان رفته و طرفدارش شده اند


4 این روزها دوباره  به دفتر خاطرات نویسی رو آورده ام

آخه وبلاگ درجه خصوصی بودن پایینی داره 

آشتی خودم با این خصلت خوب که بعد از چند سال اتفاق افتاده به همه اونایی که از این اتفاق شاد میشن تبریک میگم



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:33  توسط سید علی انجو  | 

 

 

۱    شنبه و یکشنبه هفنه گذشته تهران بودم

جمعه شب با اتوبوس راه افتاده بودم

صبح شنبه دنبال کارهای تسویه حساب از این ور به اون ور می دویدم

یکشنبه یک امتحان داشتم

یکشنبه شب با پرواز اومدم شیراز

 

۲  دوشنبه و سه شنبه و صبح چهارشنبه

در شیراز دنبال کلاسهام بودم و چند کاربانکی و . . .

 

۳  قرار بود ظهرچهارشنبه با ماشین عمو حسین

 به اتفاق ایشون و محمد و مامانش و مامان بزرگش و دایی امینش بریم اصفهان

نشد

 

۴  پنج شنبه سی مهر ۸۸ 

اصفهان-خیابان چهارباغ عباسی - نرسیده به میدان انقلاب(سی وسه پل)- بریانی هشت بهشت

 

یه بریونی باحال دیگه توی این مغازه خوردیم  جای  همتون خالی

حج آقای صاحب مغازه هنوز همون قیافه شش سال پیشش رو داشت

اما توی این شش سال چقدر من و خانمم و معین و امین و . . . تغییر کرده بودیم

 

 

۵ 

من : دخترهای تهران  لیلون هستند

        دخترهای شیراز سیب گلاب

         دختر های اصفهان  . . . ؟؟!! چی چی اند؟

او :  منظورت چیه؟

 

من : آخه تهرون که بودم توی خیابان آزادی روی یه بیل بورد بزرگ نوشته بود:

            همایش بزرگداشت همه ی لیلاهای سرزمین من(!!)

      

او : خوب (با تعجب)

من : همون موقع یاد تو اوفتادم که حتما دوست نداری اسمت لیلا(لیلون!)باشه

        چون اسم خودت رو خیلی دوست داری

         روز بعد توی شیراز روی یه بیل بورد بزرگ در ورودی مجموعه دانشگاهی ارم

          دیدم به همین مناسبت(روز دختر) نوشته اند : دخترا سیب گلابن

             میخواستم  بپرسم تو که خودت رو یه دختر اصفهونی میدونی

               دخترای اصفهان چی چی اند؟

 

او : (نگاهم می کند و شروع می شود:)

 

من : دخترا موشن مثل خرگوشن

او : پسرا پنیرن دس بزنی می میرن

من : پسرا شیرن مثل شمشیرن

او : پسرا بادکنکن فوت بکنی می ترکن

 

پی نوشت : این مکالمات من و خانمم با خوبی و خوشی و خنده و شوخی تموم شد

                   ایشالا شما جرتون نشه(جر = دعوا)

 

پی نوشت : روز دختر به اونهایی که روزشون بود (لیلون و غیر لیلون!)  تبریک (با تاخیر)

 

 

پی نوشت : روز مرد و روز پسر که بالعرضند و محلی از اعراب ندارند

 

پی نوشت : الان یه بیست ساعتی میشه که شیرازم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:33  توسط سید علی انجو  | 

 

 

 

۱   محمد یاد گرفته از عضلات چشمش استفاده کنه

امروز مامانش یه دفعه فریاد  زد  :  علی علی داره تطابق می کنه

بعد گفت : ای وای نکنه استرابیسم داره چرا اینجوری میکنه ؟

بعد خودش گفت : البته استرابیسیم که تا دوسالگی نرماله . . .

 

من  گفتم : تازه اختیار عصب اکولوموتور شو پیدا کرده . . . اگه اوردیاگنوز نکرده باشی

 دوستان پزشک نظر بدن که حالا وقتشه یا نه؟

ما کلا دیگه پزشکی یادمون رفته

پی نوشت : این مطلب را آوردم تا بدانی  مادرهای پزشک بیشتر از  بقیه مادرها استرس سلامتی بچه شون رو دارند

 

۲  دوتا لینک زیر رو ببینید آثار زحمات دکتر عماد دوست خوبمه:

http://www.farsnama.com/index.php?DISP=show&newsid=41667

 

http://khabarads.ir/jonoob/archive/1388-7-19/ShowPage.php?View=07-88.7.19.jpg

 

 

قبل از دکتر این کار رو من توی دانشگاه انجام میدادم

با اومدن وحید خیلی بهتر از قبل کار میشه به عنوان یه شیرازی و یه اهل دانشگاه  ازش بابت زحماتش ممنونم

خوشحالم از اینکه کار به دست یه آدم کار بلدتر از قبل است

 

۳  امروز چهلم آقای سرمدی بود

مرد بزرگ و شریفی که زود رفت شاید بعدا کمی درباره شان بنویسم

و البته خوشا به حالش که در راه جلسه قرآن و در ماه مبارک رمضان و بعد از افطار و . . .

تقریبا همه فامیل پدری رو در جلسه ختم دیدیم

 جای  امین خیلی خالی بود ایشالا تا چند روز دیگه تهران میبینمش

 

۴  از همه مطالب امروز مهمتر

شهادت امام در وطن خویش غریب  جعفر بن محمد الصادق(ع)  تسلیت باد

 

ان شاالله خداوند ما را از کسانی قرار دهد که نماز را سبک نمی شمارند

آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:32  توسط سید علی انجو  | 

 

 

 

۱   دیشب  محمد رو بردیم پیش دکتر ایمانیه (رییس دانشگاه و فوق تخصص گوارش اطفال)

دل پیچه داره (کولیک)هر کاری کردیم خوب هم نشده

باید یه فکری هم برای  سیرکومسیژنش  بکنیم

 

۲  دیشب  یه جلسه شعر توی دانشگاه بود نرفتم(بخاطر محمد)

هرچند دلم میخواست بیژن ارژن رو که شعرهاش رو دوست دارم و دعوت شده بود شیراز ببینم

دل خیلی چیزا میخواد

 

 

  ۳   ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟

        برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این؟

 

۴  دیشب شبکه قرآن مرحله نهایی مسابقات قرآن دانشجویان رو نشان میداد

هرچی گشتم دکتر رضایی رو توی جمع ندیدم

جای من خالی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:25  توسط سید علی انجو  | 

 

 

 

مدتی از بس گرفتار بودم این واگویه ها از واگویگی   دراومده   بود و تبدیل شده بود به بیت الاحزان

 

قصد دارم ازین به بعد همونطور که حافظ توصیه کرده بود عاقل و فرزانه شوم

 

من  قبل  از  کیش  رفتنم یه سری کارهایی درباره حافظ انجام میدادم . . .  شعر  میگفتم ..

 

که توی این مدت همه اش تعطیل شده بود

 

اگه خدا بخواد دوباره شروع میکنم

 

راستی تا کجا اومدیم ؟؟  چه قولایی داده بودیم ؟؟

 

اگه یادتونه بگید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:56  توسط سید علی انجو  | 

 

 

 

 

1     این روزها خانمم و محمد شیراز نیستند :

    غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم   کدام بار   کشم؟

2   آبگرمکن مون یک سال و خورده ایه گرفتارمون کرده  عوضش کردیم هنوز هم مشکل داره

اعصابم رو ریخته به هم 

محمد  رو بخوایم بشوریم آب گرم نیاز داریم 

این  بزرگواران فنی (از بنا بگیر تا لوله کش و...) هم که هیچکس رو آدم حساب نمیکنند(درست مثل پزشکها)

یکیشون دیروز و پریروز منو گذاشته سرکار و . . .   بماند :

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم ؟

به طاقتی که ندارم ... کدام بار کشم؟

3  هنوز  دو تا از امتحانهای ترم بهمن مون در دانشگاه شهید بهشتی به پایان نرسیده

  ذهنم شدیدا در گیر تسویه حساب و پایان یافتن کارها در تهران است

از طرفی کارهای شیراز شروع شده

از طرفی نبودن خانمم باعث شده همه ی خونه رو به هم ریختم(از اعصاب خوردی و بی حوصلگی)

از طرفی این ماه دیگه حقوق هم نداشتم(مرخصی بدون حقوقم بالاخره بعد از چند ماه دوندگی جور شد!!) حقوق دانشجویی هم هنوز برقرار نشده و . . . 

از طرفی تا از دانشگاه شهید بهشتی تسویه نکنم حقوق دانشجوییم برقرار نمیشه

چون این رو حدس میزدم توی ماه مبارک به طور فشرده توی یه درمانگاه چند تا کشیک دادم که بی پولی نکشم اما اون بزرگواران هم باکمال بزرگواری هنوز پولم رو ندادند :

 غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم ؟؟!!!

 

پی نوشت:

 

بعضیا تلفنی و کامنتی و . . . گفته اند که این چرت و پرتها چیه مینویسی؟ به ما چه که آبگرمکنت فلان و بهمان ...!!!

 

آقاجون بلاگ خودمه اختیارشو دارم فحش به نظام ندادم که

بی اخلاقی نکردم که

به شما توهینی نکردم که

کردم ؟ توهین کردم ؟ ا ا ا (مکسور بخونید لطفا) عجب گرفتاری شدیما؟؟!!

 

پ ن ۲ : میخوام حالات خودم رو بعدها بخونم و ببینم چه غمهای کوچکی اوقات گرانبهای منو به خودش مشغول کرده بوده است!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 7:6  توسط سید علی انجو  | 

اول

بعد از یک دوره ی قمری ما به کاشانه خود بازگشتیم

توضیح : چون دانشجوی پی اچ دی باید تمام وقت دانشجو باشد مرخصی بدون حقوق گرفتیم و دوباره کلا دانشجو شدیم

نکته : پارسال همین موقعها بود که معاون دانشجویی و فرهنگی شعبه بین الملل د ع پ شیراز شدم گمان نمیکردم سال بعدش دانشجو باشم (جل الخالق)

تتمه ی توضیحات :  از دانشگاه شهید بهشتی انتقالی گرفتم به دانشگاه شیراز 

حالا که به وطن باز رسیده ام برای سلامتی و عقل و فرزانگی من دعا کنید که شدیدا همه اش در معرض چالش است(البته سلامتی روانی ام  در معرض چالش است)

پاورقی : جلسه تودیع من در کیش درست روز بعد از انتخابات بود 23 خرداد   واقعا از زیر بار اون مسوولیت سنگین آزاد و خلاص شدم(بخصوص منظورم مسوولیت معاونت اجرایی آنجاست که بعدها یعنی از آذر ماه پارسال بر گردنم گذاشته شد)(البته اصلا دوست نداشتم توی اون جلسه شرکت کنم و فقط به احترام رفتارهای محترمانه ی آقای دکتر قاضی پور معاون اجرایی اونجا که بعد از من عهده دار اون شدند و دعوتی که ایشون ازم کردند جلسه مذکور  رو تحمل کردم)

به قول اکبر آقای عزیز توش خودمون رو کشته بود بیرونش بعضیا  رو 

فقط از اینهمه دیر خونه رفتن ها و با خانمم نبودنها(توی اون شرایط سختش) خوشحالم که یک امضای مالی نکردم در حالی که مطمئن باشم آن امضا تایید تخلفی بوده باشد و البته به همین دلیل تاوانهایی هم دادم که بماند برای اون دنیا

 

تتمه ی پاورقی: در تو ضیح پرانتز دوم باید بگم علت اینکه سختم بود در جلسه تودیع شرکت کنم این نبود که ناراحت باشم از رفتنم

خوشم نمیومد دوباره  بعضی فضاها و دیدارها برام تکرار بشه . . . همین

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:8  توسط سید علی انجو  | 

سلام

 

دشت اول

چون ماه مبارک رمضان ماه میهمانی خداست من هم شما را به چند وبلاگ میهمان می کنم:

اول    پسرخاله خوش ذوقم که از رسانه دستشویی نوشته!!


دوم     این آقای علی آقای میرطار  کلا حرفای قشنگ میزنه


سوم     دکتر دهقانی عزیز هم از اون پزشکهای خوبه هم از نظر سواد هم از نظر رفتار هم از باقی نظرها

 مخصوصا دستی در هنر عکاسی و علم نجوم دارند که ما را نرسد به فهم آنها

 ایندفعه از مهمونی خدا و روز پزشک گفته اند

 

چهارم  این شعر عجیب استاد جلیل صفر بیگی :  هی . . .

 

دشت دوم

   اینکه دعای ابوحمزه ثمالی یکی از جالب ترین عاشقانه های کشف نشده است

دعای افتتاح هم ایضا اگر برسید و بخونید قطعا . . .  هیچی بگذریم (بقیه ش رو خودتون پر کنید)


 

از  فرازهای اول دعای ابوحمزه :

  سپاس و ستایش آن معبود بی همتایی را که وقتی می خوانمش

 پاسخم را بلافاصله می دهد

 حال آنکه هرگاه او مرا می خواند من کندی می کردم

(الحمدلله الذی  ادعوه فیجیبنی و ان کنت بطیئا حین یدعونی)

سپاس الله را که هرگاه خواستم برای حاجتم او را ندا بزنم

و برای راز هایم با او خلوت کنم

مرا به حضور خویش راه داد بدون آنکه نیاز به منشی و دربان و شفیع داشته باشد

(ایضا اضافه کنید وقت قبلی و روی کاغذ خلاصه ش رو بنویس و از این کارهای مدیرانه بشری!!)

  پس او (بلافاصله)خواسته و حاجت مرا برآورده می کند

(الحمدلله الذی انادیه کلما شئت لحاجتی و اخلوا به حیث شئت لسری

بغیر شفیع فیقضی لی حاجتی )

الحمد خدایی را که هرگاه از او مسئلت("خواهش" بخوانید میشود-" گدایی" هم درست است. . . هر جور حال میکنید)کردم

 بلافاصله عطا می کند

 درحالیکه وقتی او از من قرض خواست من بخیل بودم 

(الحمدلله الذی اسئله فیعطینی و ان کنت بخیلا حین یستقرضنی)

 

 

 

نکته اول: "ف" یعنی پس  بلافاصله   "ثم" یعنی پس  با فاصله

    لذا فیجیبنی(پس بلافاصله مرا اجابت می کند) فیعطینی(پس بلا فاصله به من عطا می کند)

فیقضی(پس بلا فاصله برآورده میکند) است.

نکته دوم : او از من قرض خواست اشاره به آیه قرآن دارد که خداوند فرمود کیست که به خدا قرض دهد قرضی نیکو؟(قرض الحسنه) . . .  : من ذاالذی یقرض الله قرضا حسنا؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 18:9  توسط سید علی انجو  | 

 

۱  امسال  رجب  وشعبان  پر گناهی داشتم  بسیار شرم دارم از وارد شدن آلوده به میهمانی خداوند

نه لباس تمیز و پاکیزه ی تقوی بر تن دارم نه عطر عمل صالح بر خویش افشانده ام

ای کاش که میزبان مهربان پیش از شروع میهمانیش مار ا در دریای توبه اش تطهیر کند که در محضر صاحب میهمانی و سایر میهمانان شرمساری کمتری ببریم

 

 

۲  مناجات شعبانیه فرازهایی دارد که آتش می زند:

           ""  الهی ان اخذتنی بذنوبی اخذتک بمغفرتک  ""

 

"اخذ" به معنی گرفتن است در دو معنای اصطلاحی کاربرد دارد یکی به معنی بازداشت کردن است و مواخذه کردن ... و دیگری به معنای دست به دامن شدن و گرفتن ریسمان محکمی که از پرت شدن نجات دهد

خدایا اگر به خاطر گناهم  مواخذه ام کنی بازداشتم کنی مرا بگیری

به مغفرت تو چنگ میزنم دست به دامان مغفرتت میشوم  میگیرمت

حالا خداوکیلی به نظرتان این معنای  "اگر مرا به گناهم بگیری تو را به مغفرتت میگیرم" میتواند آنهمه ایهام و زیبایی را منتقل کند ؟

تازه بین عفو  و مغفرت(غفر)تفاوتهایی هست که بعدا ایشالا میگم

 

۳   خدایا اگر در آنچه از شعبان گذشت مارا نیامرزیدی

             در آنچه از آن باقی ست ما را بیامرز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:19  توسط سید علی انجو  | 

 

 

 

۱  این بانک رفاه خیلی ماجراها توی زندگی ما داشته

   یکی ا زمهم تر هاش اینه که توی دوران دانشجویی قبلی مون  تازه بانک رفاه با وزارت بهداشت قوم و خویش شده بود لذا همه حقوقهای اینترنی ما و کار دانشجوییها و ... رو توی یه حساب قرض الحسنه رفاه می ریختند

ما  هم که یه آدم پر احساس هستیم(!!) خاطرات احساسی خوبی از اولین حقوقهامون داریم هرچند عبارت  " چندرغاز"   واقعا درباره ش صدق میکرد

وام ازدواج دانشجویی و خلاصه همه اتفاقات مالی دانشجویی اول ما در بانک رفاه اتفاق افتاده

 

۲   بعدها فهمیدم ظاهرا دکتر پزشکیان که وزیر همان دوران دانشجویی اول ما بود در زمان وزارتش با مدیرعامل بانک رفاه کارگران اون زمان یک خویش و قومیی داشته اند که به همین دلیل همه حسابهای

وزارت بهداشت از ملت  به رفاه تغییر کرد

 

 

۳  کلا اینترن موجود خسته ایه 

 شاید به خاطر کشیکها

 یا اینکه میبینه که پزشکی اونی نیست که توی رویاهاش تصور میکرده

 یا شاید به خاطر امتحانها و مورنینگ ریپورت و راند و... که هم باید کار بدنی کنه هم  درس بخونه

 و یا شاید به خاطر شرایط سن و سال و نیازها و نداشتنها و .. و نشدنها و ...

یا شاید به خاطر ارتباط بسیار عریان و بی پرده با دردهای اجتماعی در بخشهای جراحی و اطفال و زنان  و ...

خلاصه توی دانشگاه اهواز توی اون میدونی که ساختمان مرکزی واقعه یه شعبه بانک رفاه بود که کولرگازی (یا اسپیلیت)خیلی خوبی داشت و بساط چای به راه و آماده ای

 

این برای یک اینترن خسته خیلی رویاییه دیگه

 

هنوز هم از یاد آوری چاییهایی که توی بانک با بر و بچ  می خوردیم مشعوف(!!) میشم

 

۴  دو سه روزه که توجهم به یه نکته جلب شده

توی تابلوی شعبات بانک رفاه تهران با رنگ سبز پسته ای بزرگ نوشته اند: " بانک رفاه"  و بعد خیلی ریز و کوچولو نوشته شده : "کارگران"

این طرز نوشتن یه کم منو قل قلک فکری میده از پیشه وری و انقلابهای کارگری بگیر تا فروپاشی کمونیسم و تغییر ارزشهای اسلامی جامعه و پابرهنه ها و اینکه ولی نعمت انقلاب بودند (یا هستند) تا جذب سرمایه گذاران و سرمایه داران(یا به دست آوردن دلشون !! به طرق مختلف) و شعب پولی مدارس و دانشگاهها و بیمارستانها و احتمالا در آینده شعب پولی مجلس و دولت و قوه قضاییه و سایر نهادها

خلاصه همینا دیگه

 

۵ و ۶ و ۷ و ... و ۱۲ و .. و۱۴  میلاد امام زمان (عج) مبارک

 

 

۸  رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر

 

 پی نوشت : راستی   گاگول خان شب میلاد حضرت علی اکبر عروسی(یا شاید هم دامادی)

 کردند از همینجا تبریک میگم بهشون و شما هم اگه خواستید خوب برید تبریک بگید دیگه 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 1:13  توسط سید علی انجو  |